تبليغاتX
گل یاس
شخصی

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 2:33 | لینک  | 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من اشیانه بسازی.

پرنده گفت من فرق درختها و ادمها را خوب میدانم. اما گاهی پرنده ها و انسان را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمیدانی توی اسمان چقدر جای تو خالی است.انسان دیگر نخندید انگار در خاطرش چیزی را به یاد اورد چیزی که نمی دانست چیست شاید یک ابی دور یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است٬ اما اگر تمرین نکند فراموش میکند.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک ابی بزرگ افتاد و به یاد اورد روزی نام این ابی بزرگ بالای سرش اسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

ان وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می اید تو را با دو بال دو پا افریده بودم؟ زمین و اسمان هردو برای تو بود. اما تو اسمان را ندیدی.

راستی بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. انگاه سر در اغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

         

تو هم یک فرشته داری!!

کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا مرا به زمین می فرستید. اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه.

ـ اما اینجا در بهشت٬ من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند...

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت اواز خواهد خواند.هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین واژه هایی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...

کودک با ناراحتی گفت وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخ داشت: فرشته ات دستهایت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند گفت: شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد اما من از این که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود...

خداوند گفت: فرشته ات از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد مرا خواهد اموختاگر چه من کنار تو خواهم بود.در ان هنگام بهشت ارام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند او به ارامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!!! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه ی او را نوازش گرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد می توانی او را مادر صدا کنی!!  

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 18:32 | لینک  | 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 0:51 | لینک  | 

 

ـ خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهد چون دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم؟

ـ خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطلاعتش نکردیم؟

- امروز خدا با ما همراه نبود؛ چون امروز نمی توانیم درکش کنیم.

ـ دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم؛ چون وقتی خدا باران فرستاده بود، گله کردیم؟

ـ خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد؛ چون ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم؟

ـ خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت؛ چون امروز فرصت نکردیم که آن را بخوانیم؟

ـ خدا در خانه اش را می بست؛ چون ما در قلبهای خود را بسته ایم؟

ـ امروز خدا به حرفهایمان گوش نمی داد؛ چون دیروز به دستورش خوب عمل نکردیم؟

ـ خواستهایمان را بی پاسخ می گذاشت؛ چون فراموشش کرده ایم؟

 

بیاییم خودرا به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خداشناسی رادر قلبهای خود بکاریم

 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 1:36 | لینک  | 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 17:47 | لینک  | 

 

وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود .

(جكسون براون)

 

آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .

(چيني)

 

وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در كنار تنور ايستاده است .

(كريستيان بوبن)

 

اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم .

(شكسپير)

 

استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي .

(گوته)

 

بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي .

(فوخ)

 

بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .

(لومباردي)

 

اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.

(سقراط)

 

عادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .

(شكسپير)

 

از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ..............

گوته

 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 0:27 | لینک  | 

 

سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود!!!

 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب!

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد...

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند...

 

يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

 

يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

 

«پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»

 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 15:37 | لینک  | 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 0:15 | لینک  | 

 به آسانی می شود در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد، ولی به سختی می توان در قلب او جایی دست و پا کرد.

به راحتی می شود در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد، ولی به سختی میشود اشتباهات خود را یافت. 

به راحتی می شود کسی را که دوستش داریم  از خود برنجانیم، ولی به سختی می شود این رنجش را جبران کرد.

به راحتی می شود کسی را بخشید، ولی به سختی می شود از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی می شود قانون را تصویب کرد، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.

به راحتی می شود به رویاها فکر کرد، ولی به سختی می شود که رویایی را به دست آورد.

به راحتی می شود به کسی قول داد، ولی به سختی می شود به آن قول عمل کرد.

به راحتی می شود دوست داشتن را به زبان آورد، ولی به سختی می شود آن را نشان داد.

به راحتی می شود اشتباه کرد، ولی بسختی می شود از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی می شود گرفت، ولی به سختی می شود بخشش کرد.

به راحتی می شود دوست را با حرف حفظ کرد، ولی به سختی می شود به آن معنا بخشید.

. . . و در آخر

به راحتی می شود این متن را خواند، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد. 

 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 15:50 | لینک  | 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 13:42 | لینک  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه  زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:

"شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

"شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

"همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

 

********

متأسفانه در ايران علي رغم داشتن تمدني 2500 ساله مدتها است كه اين زنجير به ما ختم شده بطوري كه در هر نوع ارتباط فقط نفع متقابل را مي سنجيم و عشق و محبت و ايثار و از خودگذشتي و كمك و همدلي و .... چيزهايي هستند كه فقط در لغتنامه‌ها يافت مي شوند...

                 بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم.

                                      (جلوگيري  ازختم آن، پيشكش)!!!

 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 18:55 | لینک  | 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 16:49 | لینک  | 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

***************************************

اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،

هيـچ گاه...

براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 1:35 | لینک  | 

   روز معلم بر همه معلمان دلسوز و زحمتکش مبارک

                                             

نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 19:43 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط گل یاس در ساعت 15:36 | لینک  |